ژينوي مامي کژال و بابا ابوالفضل

 

نفس كه مي كشي آروم مي شم ...    دلت كه ميگيره گريه مي كنم ...     آه كه بكشي زار ميزنم     لبخند كه بزني ذوق مي كنم ...  از اول جزئي از هم هستيم     من درد ميكشم تو متولد ميشي ...    تو بچگي همبازيت ميشم .... مدرسه كه بري همكلاسيت ...    بزرگتر كه شدي با من غريبه نشي ...    چون من بهترين دوست تو ميشم ...    تو ستاره اي هستي در آسمان دلم كه هيچگاه خاموش نمي شوي     پس مي گويم دوستت دارم  ،  آره دوستت دارم   چون لايق اين دوست داشتني  ،  تو لايق اين عشق بي پاياني  ،  عشق من و تو ماندگار است تا ابد ، براي هميشه ، با هم ، در كنار هم  .

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی                                بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی خدا به من خندید                      استخاره زدم گفت ژینوی من تو باشی

بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی                      تمام دلخوشی منو بابا ابوالفضل باشی

ژینوی عزیزم ، امروز سه شنبه ٢١ آبان ماه ١٣٩٢ این وبلاگ را برات درست کردم تا وقتی بزرگ شدی تمام خاطرات منو بابایی و خودت را داشته باشی و بدونی که چقدر برامون با ارزش هستی و دوستت داریم.

دختر گلم هميشه سعي كن در زندگيت با عقل و تدبير و با ايمان به خدا حركت كني و در هر كاري مي خواهي انجام بدي شجاع و نترس باشي و راه درست زندگيت را پيدا كني و هميشه دنبال پيشرفت و آينده خوبي باش و هيچ وقت به گذشته هاي بد فكر نكن كه راه پيروزي را از تو مي گيره .

برات از خدا 3 چيز را طلب مي كنم :

1- سلامت باشی

2- صالح باشی

3- عاقبت به خير باشی

 

انسانها دعا می کنند  ،  برای یک زندگی شاد 

همه جا آرامش ، وقتی که باشی ، نباشی درونم می سوزد

خیلی شکر ، هزاران شکر ،  کسی که تو رو به من داد

ننویسید یک روز را بدون تو ، تو سرنوشتم

دستهامان یکی ، قلبمان یکی

نه کوهها ، نه دریاها ، مانع عشقمان نباشد .

این شعر ، واسه تنها صاحب قلبم

یار همیشگیم ، واسه همسرم ، واسه دخترم

بهار شمایید ، برام لبخندتون ، بهشته

     فرشته ها برویتان نور تابانده اند ، عشقهای من                                             

      فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | 12:31 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |


 

چه افسانه‌ی زیبایی … زیباتر از واقعیت… راستی مگر هر شخصی احساس نمی‌کند


که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

 

همانند معنای اسمت روز نو مبارک

دیدن هر روز تو برای من 

صدا کردن اسمت برای من

شب و روزم را تازه تر و تازه تر می کند

ژینو مبارک

 

 

لحظه سال تحویل را با شادی و دعا خوندن به سر بردیم .

 

 

 

 

 

روز اول عید دایه و خاله سوما راهی و مسافر سنندج بودند و خاله چیمن و یزدان و عمو مهدی روز 27 اسفند رفته بودند شیراز و روز 7 فروردین هم به سمت سنندج می رفتند .

ما ماندیم و تنها و کلی کار ناتمام خونه ، تا اینکه بابا جون تصمیم گرفت ما را هم راهی سنندج بکنه اما خودش به دلیل کارش و اومدن بابابزرگ مصطفی به کیش مجبور شد بمونه .

ما هم از پیشنهاد بابا جون استقبال گرمی کردیم و سریع بلیط گرفتیم و چمدان را یک شبه بستیم و راهی شدیم.

چون عید بود بلیطهای کرمانشاه و همدان فروخته شده بود مجبور شدیم با پرواز تهران به سنندج بریم .

از طریق اینترنت بلیط هواپیما و بلیط اتوبوس از تهران به سنندج رو برای روز سوم عید هم گرفتیم .

روز اول و روز دوم عید پیش بابا جون بودیم و حسابی در کنار هم خوش بودیم .

روز سوم عید شد و ما هم ساعت 12:30 پرواز داشتیم و ساعت 11 بسمت فرودگاه رفتیم و کارت پرواز را گرفتیم و یک دفعه اعلام کردن که پرواز ما 1 ساعت نیم تاخیر داره خیلی نگران شده بودم چون بلیط اتوبوس را با ساعت پرواز و با یک ساعت تاخیر احتمالی گرفته بودم برای ساعت 4 بعداظهر . سریع به ترمینال تعاونی 1 زنگ زدم و گفتند تا یک ربع منتظر شما می مونیم اما بیشتز از یک ربع باید جابجا کنیم براتون . و قرار شد به محض اینکه رسیدیم فرودگاه باهاشون تماس بگیرم که آیا می تونم برسونیم خودمونو یا نه ؟

پروازمون با موفقیت و خیلی خوب با یک هواپیمای تازه و خیلی تمیز به پایان رسید .

ساعت 3 و نیم بعد اظهر فرودگاه تهران رسیدیم و منتظر چمدانمون بودیم که از ترمینال تماس گرفتن و گفتند ما همچنان مسافرها به خاطر شما نگه داشتیم تا بیایید ، یک استرسی به من وارد شده بود که نگو و نپرس ( البته امکان جابجایی بلیط اتوبوس را داشتیم اما برای چه ساعتی خدا می دونه و به همین دلیل استرس گرفته بودم )

هرچی منتظر چمدان شدیم نیومد که نیومد باز هم از تعاونی 1 تماس گرفتند و دوباره استرس گرفتم حالا منتظر چمدان بودیم که ناگهان شما هم دستشوییتون گرفت و اصلا نمی تونستی نگهش داری گریه گریه ام گرفته بود دست تنها با یک ساک و تو و نیومدن چمدان که هر لحظه ممکن بود بیاد و یک بلایی به سرش بیاید ، آخرش گفتم هر چه بادا باد چون هوا خیلی سرد بود ترسیدم تو خودتو خیس کنی و سرما بخوری سریع بدون معطلی بردمت دستشویی ، تو دستشویی دوباره تماس گرفتن که خانم کجایید چرا نمیایید ؟ منم گفتم والا منتظر چمدانم هستم بیاد و گفت ما داریم حرکت می کنیم و نمی تونیم بیشتر از این منتظر بمونیم همزمان که داشتم تلفنی صحبت می کردم برگشتیم به سمت ریل بارها ، گوشی را دادند دست یک آقایی و گفت خانم نگران نباش و استرس به خودت راه نده من بلیطتون رو جابه جا می کنم و اصلا نگران نباشد و گفتم تو رو خدا بگید برای چه ساعتی ؟ گفت حدودا 4 و نیم به بعد ، یک کمی خیالم راحت شد و استرسم کمتر شد خدا رو شکر هنوز چمدان ما نیومده بود ( الهی مامان فدات بشه همسفر کوچولوم ، استرس من به تو هم سرایت کرده بود و خیلی نگران بودی و همش گوشه مانتوم رو گرفته بودی و پا به پام می دویدی و نگرانی از چشمهات می بارید ) چمدانمون رو تحویل گرفتیم و سریع یک تاکسی به سمت ترمینال غرب گرفتیم و رفتیم توی راه سعی کردم بهت آرامش بدم و استرست رو از بین ببرم و تا رسیدیم تو ترمینال با کلی دوندگی یک آقا جلومون سبز شد و گفت شما خانم همیلی هستین منم گفتم بله ! گفت من با شما تماس گرفتم بفرمایید برید داخل ترمینال که بچه سرما نخوره و بعد صداتون می کنم برید سوار اتوبوس بشبد . این آقا همشهری مامان در اومد و حسابی هوامون و داشت .

وااااااااااااااااای خسته   تمام استرسم خوابید و کلی باهات حال کردم و تازه فهمیدم که اولین سفر دوتاییمون با هم هستش و باید در کنارت لذت ببرم . بغلت گرفتم و روی صندلی های ترمینال نشستیم و چون تو هواپیما خواب بودی غذات رو برات نگه داشته بودم و سریع غذات رو بهت دادم مثل یک فرشته کوچولو داشتی غذات رو می خوردی که اومدن دنبالمون و گفتند برید سوار بشید . ( تمام این مراحل را با بابا جون در تماس بودم و در جریال کار ما بود و همش به من آرامش می داد که نگران نباش و حواست رو جمع کن و مواظب ژینو و بارتون باش )

سوار شدیم و حرکت کردیم به سمت سنندج .

نزدیکیهای همدان رسیدیم برف زیادی بارید ، از همدان که رد شدیم رسیدیم به سرسبزی ! هنوز در تعجبم که در فاصله چند کیلومتری این همه تغییر آب و هوا !!!!!!!

تو اتوبوس با هم مسافر های کرد زبان گرم گرفته بودی و حسابی ازشون سوال می پرسیدی و اونها هم خیلی خوب به تمام سوالاتت جواب می دادند و از هوش و زکاوتت و داناییت در تعجب بودند .

 

خلاصه رسیدیم سنندج و عمو یده مامان اومده بود دنبالمون و ما را رسوند خونه عمه فخری .

اولین روز مسافرتمون تو خونه عمه فخری پر از میمهانایی بودند که برای دیدن ما اومده بودن ، به سر بردیم .

 

 

دومین و سومین روز مسافرتمون با دایه و خاله سوما رفتیم عید دیدنی .

چهارمین روز هم منتظر اومدن خاله چیمن و یزدان شدیم که از شیراز می اومدن .

 

پنجمین روز هم همگی با هم رفتیم روستای پالنان ( پالنگان ) برای دیدن مناظر زیباش و برای نهار به صرف کلانه دعوت خونه عمه آقا میدیا شدیم و اونجا هم کلی به ما خوش گذشت و از طبیعت زیبای سنندح لذت بردیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

روزهای ششم و هفتم و هشتم هم به مهمونی و عید دیدنی به سر بردیم .

 

 

 

 

 

روز دهم هم جشن آش دندونی یزدان بود و کلی شادی و رقص و بزن بکوب مثل یک عروسی بود .

 

 

 

 

روز دهم که سیزده بدر بود با اتوبوس راهی تهران و با هواپیما راهی کیش شدیم و سفرمون پایان یافت .

 

 

 

سفر کوتاه و دلچسبی بود و در کنار تو خیلی لذت بردم ، خیلی همپا و خیلی خوش سفر بودی اصلا من و اذیت نکردی با توجه به اینکه همش 4 سال و 3 ماهت بود اما همش فکر می کردم با یک دوست عاقل کوچولو همسفر شدم و تو راه هم همش می گفتم همسفر کوچولو و مسافر کوچولوی من . دنیا دنیا دوستت دارم .

 


 

قبل از عید توی یک مسابقه ای به عنوان زیباترین لبخند که آقای محمدرضا شریفی نیا گذاشته بود از طریق تلگرام عکس شما را شانسکی  شرکت دادم که خوشبختانه بین 200 نفر شرکت کننده برنده شد و جایزه اش هم چاپ عکست در ماهنامه گلهای کیش بود .

از قبل از عید دنبال ماهنامه بودیم تا بلاخره در تاریخ 18 فروردین ماهنامه به دستمون رسید .

 

 

 


خاطرات اردیبهشت تا مرداد ماه سال  1396

 

هر روز صبح به عشق مهد کودک ساعت 7و نیم بیدار میشی و لباسهایت رو می پوشم و موهایت را شونه می زنم و خیلی تمیز و شیک راهی مهد کودک میشی . هر سه تامون من و شما و باباجون صبح زود راهی کار و تلاش و کوشش میشیم اول سر راه باباجون پیاده میشه و بعد من شما را می رسونم مهدکودکت اما از لحظه خروج از خونه تا رسیدن به مهدکودکت که حدود 15 دقیقه طول میکشه  ، تو  ماشین خوابیدی و صدای خروپفت کل ماشین رو میگیره و من و بابا جون همش بهت می خندیم و بابا همش با هر کدام از صدای خروپفت میگه ای جونم ، ای عشقم ، ای نفسم و...

( آخه من به خاطر اینکه مامان دختر زیر 6 ساله هستم می تونم یک ساعت دیرتر برم سر کارم به خاطر همین رسوندن شما ، صبحها به عهده من قرار گرفته ) .

بعدازظهر ساعت 2و 45 دقیقه بابا جون میاد دنبالت و می رسونتت خونه دایه جون اما یک هفته در میون آبا جون میاد دنبالت و من خودم به مهدکودکت نامه دادم که بعضی وقتها پدرم میاد دنبال دخترم و دخترم رو بهش تحویل بدین و هر وقت آبا جون تو رو می رسونه خونه سر راه یک کیسه بزرگ خوراکی برات میگیره و کلی خوشحالت میکنه  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جشن روز دختر در مهد کودک

هدیه های روز دختر که گرفتی :

مامی جون و بابا جون  = بلوز و کتاب قصه و یک جعبه پر از مدادرنگی و شمعی و آبرنگ و یک عروسک پروازی

مامان بزرگ و خاله سوما = یک پیراهن خیلی خوشگل به قول خودت لباس عروس عروس و یک کیف دوشی

خاله چیمن = یک جفت کفش خیلی خوشگل .

 

روزت مبارک دختر نازم .

تو پیشونی فرشته ها نوشتن          هر کی دختر داره جاش توی بهشته

 

 

 

 

 

 

اینم ژینو و باباجونش در پارک بازی سر پوشیده کودکان . ظاهراً کودک درون بابای ژینو اینجا فوران کرده و تصمیم گرفته سوار هلیکوپتر بشه خنده

 

 

 

 

اینم جشن تولد ریحانه جون دختر دوست مامی .

 

 

امروز حسابی دور و ور من می پیچیدی و دنبال بازی کردن با من بودی و منم اصلا حوصله نداشتم خواب آلود  یک دفعه تصمیم گرفتم بهت بگم برو ظرفها رو بشور تا شاید یک کمی ازم دور بشی و منم یک کمی دراز بکشم و استراحت کنم . گفتم هر چه بادا باد ظرفی اگه شکست یا آب سرازیر شد و .... فقط شما یک کمی سرگرم بشین .

این ظرف شستن تو حدود 1 ساعت طول کشید و وقتی اومدی کنار تمام لباسهات خیس شده بود و زمین خیس بود و  انگشتهات هم حسابی تو آب پیر شده بود به به تشویق

نشون به اون نشون که عکس اولت رو ببین هوا روشنه و عکس پایینی رو ببین که هوا تاریک شده و پرده آشپزخونه رو کشیدم پایین و خسته و کوفته نشستی رو صندلی  . خنده

 

 

 




[ موضوع : خاطرات و دلنوشته ها ]
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1396 | 12:45 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |

 

 

الهی نیامده ام برای گرفتن چیزی ، خودت را می خواهم که تو عزیزی

 

الهی سجاده ام فقط برای تو پهن است و قامتم تنها برای تو بلند .

 

در سجده ام تو هستی و در دستان قنوتم تو نشستی

 

و آنگاه که سلام گفتم ، دیدم که در عذاب را تو بستی

 

الهی غمم را برایت شمردم ، شادی اجابت کردی

 

دعایم را به غنیمت بردم و عزیزانم را هم به تو سپردم ،

 

حافظشان باش

 

خدایا باورهای خوب در پیش است

 

برایشان خوبی بساز ...

 

به فضل و کرامتت یا ارحم الراحمین .

 


 

دختر خوشگلم چند روز اول عید مامان بزرگ ( دایه ) 10 نفر مهمان داشت و مهمونهاشون عمه فخری با بچه هاش و نوه هاش بودند حسابی سرگرم بودی و دورت شلوغ بود .  خلاصه این عید را با نژلا و گلرو سرگرم بودی .

بابا جون هم سرگرم کمپینگ نوروزی از طرف شرکت بود و چند روز اول عید را اصلا نمی دیدیمش و ما هم همش خونه مامان بزرگ بودیم .

 


ژینوی عزیزم چند ماهی بود که مشغله کاریم آنقدر زیاد بود که نتونستم بیام برات خاطراتت را بنویسم اما تا جائیکه فکرم برسه خاطرات این چند ماهه را برایت می نویسم .

 

این روزها را طبق روال عادی روزمره گی می گذرانی و هر هفته شنبه ها و دوشنبه ها در ساعت 5 تا 6 را در کلاس خاله فرشته به سر می بری و عاشق کلاس خاله فرشته هستی .

 

اردیبهشت ماه 1395 :

توی همین روزهای اردیبهشت ماه بود که یک اردو براتون گذاشتند و با هم با بچه های کلاست به اون اردو رفتیم .


خرداد ماه 1395 :

یکی از همین روزهای خردادماه بود که با همدیگه با بابا جون رفتیم کنار ساحل و بابا قول داد به تو ، که شنا یادت بده و اون روز هم کلی ذوق کردی و حسابی بهت خوش گذشت .

 

 

در  ماه خرداد 1395 از طرف اداره مامان ، مامور شدم که در دوازدهمین نمایشگاه بین المللی عمران و ساختمان شرکت کنم و چند روزی را از صبح تا ساعت 12 شب به همین دلیل پیش دایه می گذاشتمت و حسابی در طول روز دلم برات تنگ میشد تا اینکه روز آخری نمایشگاه ، با خودم بردمت و اونجا حسابی بازی و شیطنت کردی . 

 

یکی از همین روزها خرداد ماه بود که یکدفعه منو صدا زدی و گفتی مامی بیا ببین این کلمه رو درست نوشتم ؟

 

منم با تعجب دویدم و دیدم بله خانم خانمها کارش درسته و کلمه رو درست پیدا کرده بود و منم کلی خوشحال و بوسه بارونت کردم .

 

بعد ازظهر پنج شنبه بود که بردمت پیاده رو هنر و اونجا هم کلی نقاشی کشیدی .

 

 


تیرماه 1395 :

چند وقتی بود که مامان بزرگ ( دایه )  کلیه هاش درد می کرد تا اینکه دکتر تشخیص داد که سنگ کلیه است و باید حتما با دستگاه سنگ شکن بشکنن تا بتونه دفعش کنه ، متاسفانه این دستگاه در جزیره نبود و بایستی به سرزمین اصلی می رفتیم ، خلاصه مامان بزرگ خیلی درد داشت به طوریکه که شب و روز را ازش گرفته بود بلاخره تصمیم گرفتیم که من و شما با همدیگه مامان بزرگ را ببریم سنندج ، روز 31 خرداد از کیش به کرمانشاه پرواز داشتیم و به مدت 7 روز ما سنندج بودیم .

کوه آبیدر سنندج

 

باغ عمه ( سنندج )

باغ عمه در حال چیدن آلبالو



 

بازی سر پوشیده کایه کایه که با نژلا بردمت

نمی دونی چقدر امروز شاد بودی و جیغ می زدی که منم با شادیت شاد شاد بودم .

 

 


روز شنبه 12 تیرماه 1395 : روز تولد یزدان ( پسر خاله کوچولو ) " روز 2 جولای 2016 " و "روز26رمضان 1437 "

" ژینو در سه سال و 6 ماهگی "

 

رور شنیه بود ساعت 5 بعدازظهر شما را بردم کلاس خاله فرشته و ساعت 6 خونه خودمون بودیم و سریع اومدیم خونه تا ماشین را به بابا جون برسونیم . به خونه که رسیدیم بابا جون گفت من الان با بچه های باشگاه می ریم تمرین و شما تو خونه نشینید بیایید ببرمتون خونه مامان بزرگ ، من هم کمی مردد بودم که بریم یا نه ؟ خلاصه لباسهامون رو عوض نکرده ! با بابا جون دوباره راهی خونه مامان بزرگ شدیم . چند دقیقه ای گذشته بود که خاله چیمن گفت که من یک کوچولو مشکل دارم چکار کنم ؟ من هم سریع خاله چیمن رو رسوندم بیمارستان تا دکتر ببینتش . خلاصه چند مرحله طی کردیم تا اینکه تمام آزمایشات و سونو گرافی به این نتیجه رسیدند که هر چه سریعتر خاله چیمن سزارین بشه و سریعتر بچه را به دنیا بیارند (( اسم مستعاری بیمارستانی که روی سزارین و بچه گذاشته بودند گلدن بی بی  بود " یعنی بچه در معرض خطر " )) من هم سریع به عمو مهدی و مامان بزرگ اینا خبر دادم تا خودشون رو برسونند .

تمام کارهای اتاق عمل و انجام دادم و خاله چیمن آماده اتاق عمل شد .

راس ساعت 11:45 شب به دنیا اومد و کلی خوشحالی در خانواده به وجود آورد و شما هم از دیدن پسر خاله حسابی خوشحال بودی . و همش می گفتی می خوام از نزدیک ببینمش .

 

 

 

روز بعد از به دنیا اومدن یزدان ، زردی گرفت و 48 ساعت تو بیمارستان بستری بود و خاله چیمن هر دو ساعت یک بار به بیمارستان می رفت و به یزدان شیر می داد و خیلی اذیت می شد .

 

بعد دو روز یزدان را آوردند خونه و دوباره کلی خوشحالی وارد خونه خاله چیمن شد .

 


مردادماه 1395

3 سال و 7 ماهگی

 

این روزها همش تو فکر این بودم که یک جوری شما رو سرگرم کنم و کمی از کودکیت لذت ببری و به همین خاطر توی یک گروهی توی تلگرام عضو هستم که اونجا برای بچه های جزیره سرگرمی می گذارند و همه را دعوت می کنند که اونجا با بچه هامون جمع شویم و باهاشون بچگی کنیم . توی این گروه قرار بر این بود که با تفنگ آبپاش بریم پارک شهر و اونجا با بچه های جزیره آب بازی کنیم .

 

هوا خیلی خیلی گرم بود امان از اینکه یک ذره باد خنکی بیاد 

 

 

بچه ها تمام لباسهایت را خیس کرده بودند و آب توی تفگت هم تموم شده بود و از این بابت ناراحت بودی .

 

اینم از نقاشی هایت

 

 

 

 

 

 

 


 

مامان بزرگ و بابابزرگ به خاطر اینکه دایی مامان ( دایی سعید ) مریض بود تصمیم گرفتند برای عیادتش به سنندج برند . و منم مونده بودم این روزها که اونها نیستند شما را پیش کی بزارم ، به خاطر همین با بابا جون تصمیم گرفتیم به یکی از بهترین مهدکودکهای جزیره و جایی که تو احساس آرامش کنی ببریمت .

چند تا از مهد کودکهای جزیره را با هم رفتیم و هر کدام را کاملا سنجیدم اما شما هیچکدام رو دوست نداشتی و هر مهدکودکی می بردمت سریع بعد از چند دقیقه فورا می گفتی من اینجا رو دوست ندارم زودتر از این جا بریم .

خلاصه اون روز خیلی ناراحت بودم و خیلی دلم گرفته بود و تازه قدر مامان بزرگ را می دونستم که چه نعمتی هست برامون ، توی شهر همچنان با ماشین سردرگم میچرخیدیم تا اینکه مهد کودک امور زنان به ذهنم رسید و سریع رفتیم اونجا . با هم رفتیم تو و تمام اتاقها و سالن های بازی و غذاخوریش و سرویس بهداشتی و... همه را دیدم و کاملا تمیز و خوب بود و مربی شما به قول خودت تیچر گفت نیم ساعتی را بین بچه ها بگذار بمونه تاببینیم دوست داره بمونه یا نه ؟ منم بیرون مهد داخل امور زنان نشستم و منتظر بازدهی شما بودم .

بعد از نیم ساعت اومدم سراغت که ببینم در چه حالی هستی ! اما شما آنقدر بهت خوش گذشته بود که اصلا دوست نداشتی بیرون بیایی و با گریه آوردمت بیرون و نمی تونستم شما را بزارم اونجا ، می بایستی فردا صبح برای ثبت نام و تشکیل پروندت مراجعه می کردیم .

فردا صبح 95/05/11 ثبت نامت را انجام دادم و با خوشحالی کیفت رو  رو دوشت گذاشتی و رفتی داخل .

دو ساعت بعد تماس گرفتم ببینم آیا اذیت نشدی و گریه نکردی ؟ اما تیچرت گفت به حدی داری خوش می گذرونی که اصلا به فکر شما نیست .

 

چهارمین روز مهدکودکت

 

 

امور زنان توی اینستاگرام عکسهای همه شما را آپ می کنه و برای من خیلی جالب بود که یک نفر از بازدید کنندگان اینستا این مطلب رو زیر عکس شما نوشته بود .

 

 

 

موقع غذاخوردن با بچه ها

مامانت چون تجربه مهدکودک رو نداشته بود تمام خوراکیهایت را توی یک پلاستیک می گذاشتم و داخل کیفت قرار می دادم . روز بعد دیدم یک نامه برای من فرستاده بودن و توی کیفت گذاشته بودند که اولیا محترم خواهشاً خوراکیهای کودکانتان را داخل یک ظرف در بسته بگذارید و از پلاستیک استفاده نکنید و منم با کمال شرمندگی سریع رفتم بازار یک ظرف خوشگلی را برات گرفتم و تمام خوراکیهایت را داخل ظرف گذاشتم خنده

 

 

 

 

اینم از جشن روز دختر

 

 

 

 


شهریور 1395

 

( سه سال و نه ماهگی )

 

یک سالی بود که سه تایی با هم مسافرت نرفته بودیم البته نه جایی و نه کسی رو تو سرزمین اصلی نداشتیم بریم به همین دلیل تصمیم گرفتیم یک مسافرت خارج از کشور بریم . بین چند تا کشور همسایه بلاخره امارات متحده را انتخاب کردیم به دلایل زیادی که عامل مهمتر از همش این بود جاهای تفریحیش بیشتر از کشورهای دیگه بود و مستقیم از کیش پرواز داشت .

 

در تاریخ 95/07/03 عازم سفر شدیم و در تاریخ 95/07/10 برگشتیم .

فرودگاه کیش ( پرواز خارجی )

صبح ساعت 9 از کیش پرواز داشتیم و ساعت 9:30 رسیدیم دبی و بعد از تحویل چمدانها تاکسی گرفتیم به سمت هتلمون ( هتل سند اند سندس ) که در خیابان الرقه دبی قرار دارد رفتیم . اتاق هتل را تحویل گرفتیم و ظهر برای خوردن نهار اومدیم طبقه پایین هتل که نهارمون رو بخوریم و ساعت 4 بعداظهر هم قرار داشتیم بریم دبی مال . 

بعد از نهار راهی شدیم به سمت مترو الرقه . مترو بسیار تمیز و خیلی شیکی بود . بعد از تهیه کارت مترو که کارت نقره ای بود سوار مترو شدیم و به سمت دبی مال رفتیم . از مترو که پیاده شدیم توی بازار دبی مال سر در آوردیم ،  بازار خیلی بزرگ و مدرنی بود با تمام جنسهای معتبر و برندهای اصل اصل . در صورتیکه توی ایران همین ها را با مارک تقلبی و یا مارک چینی به صورت اصل به مردم قالب می کنند و مردم ایران هم باور دارند به اینکه مارک اصل گرفتند .

خلاصه توی بازار از آکواریوم شیشه ای دیدن کردیم که داخل آکواریوم حدود 400 کوسه بزرگ بود که به نمایش گذاشته بودند و طبقه پایین بازار هم پیست اسکیت بود که برای بچه ها گذاشته بودند و کلی دیدنیهای جالب که در یک بازار میدیدم .

 

آکواریوم شیشه ای

سقف این بازار مثل شبهای پر از ستاره بود .

 

 

 

 

 

 

این درخت حرف می زد و چشمهایش و لبهایش را تکون میداد و شما هم شوکه شده بودید و می ترسیدین جلوش بیاستی

 

 

بیرون بازار هم برج خلیفه بود که بزرگترین برج دنیا محسوب شده و برج بزرگتری از این دیگه تو دنیا در حال حاظر وجود ندارد و کنار برج هم فواره های رقصان بودند که اون هم دیدن خودش را داشت که ما داخل بازار به حدی بزرگ بود که نتونستیم به دیدن اینها بریم و تصمیم گرفتیم یک روز دیگه ای رو به این اختصاص بدیم . برای صرف شام رفتیم مک دونالد .

روز اول را خسته و کوفته برگشتیم هتل .

 

روز دوم صبح تا ظهر موندیم هتل و صبحانه و نهار را تو هتل خوردیم و دوباره ساعت 4 زدیم بیرون و رفتیم بازار سنتی مرشد و بازار طلا و جواهرات و بازار ادویه

 

روز سوم سیتی سنتر رفتیم و خرید کردیم و غذاهای هندی و لبنانی و عربی و چینی رو آنجا خوردیم که غذاهای هندی فوق العاده خوشمزه بود .

باباجون پشت سرت توی یک مغازه ساعت فروشی وایساده و سردرگم از این همه ساعت های شیک و اصل

اینجا تو همون سیتی سنتر یک قسمتی بود به اسم مجیک پلانت که فقط بازی و سرگرمی برای بچه ها بود که تو هم حسابی اونجا خوش گذروندی .

اینجا توی این قصر دنبال باربی ها می گشتی و می گفتی چرا باربی ها نمیان بیرون من ببینمشون .

 

 

چنان تفنگ رو حرفه ای دستت گرفتی که کلی ذوقت و کردم

ساز های موزیکال که با زدن دستت روی اونها ساز می زدی

 

 

روز چهارم سافاری :

ظهر ساعت 3 و نیم تو لابی هتل منتظر لیدر بودیم بیاد دنبالمون ما رو ببره سافاری که ساعت 4 با کلی تاخیر اومد دنبالمون . یک مسیری رو رفتیم و بعد ما رو توی قسمتی پیاده کردند و گفتند اینجا می تونید با عقابها باشید و شتر سواری کنید و ماشین سواری کنید .

این عقاب رو که پشت سرت می بینی باباجون رو دستش گرفت و باهاش عکس و فیلم گرفت

 

 

اینجا هم ما رو بردند تو کویرها ماشین سواری و کلی هیجان و جیغ و داد داشت .

 

 

این لباسهای عربی رو توی سافاری برات خریدم و اصلا از تنت در نمی آوردی

حنای روی دستت که تو سافاری برات زدند

خلاصه سافاری ، حسابی به هممون خوش گذشت .

 

روز پنج امارات مال :

امارات مال بازار خیلی خیلی بزرگی بود که پر از برندهای معتبر جهان و خیلی خیلی هم گرون بود البته برای ما ایرانیها گرون بود و تو این بازار همش اروپاییها و عربهای پول دار بودند که خرید می کردند.

خلاصه ما رفتیم پیست اسکی روی برف امارات مال ، یکی از بیادماندنی ترین و خاطره انگیزترین روزهای مسافرتمون بود که خیلی خیلی خوش گذشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز ششم سیتی سنتر

 

روز هفتم ابن بطوطه و مدینه الجمیرا و برج خلیفه و فواره های موزیکال

 

 

 

اینم از برج جمیله در مدینه الجمیرا

 

اینم از بزج خلیفه ( بزرگترین برج دنیا )

یک روز هوا ابری بود که داشتیم به بازار می رفتیم دیدیم که نصف برج داخل ابرها قرار گرفته بود . برای ما خیلی جالب بود و آنقدر محو این موضوع بودیم که نتونستیم ازش عکس بگیریم

 

اینم از فواره های رقصان در کنار برج خلیفه

 

 

 


مهر و آبان و آذر ماه 1395

 

تاسوعا و عاشورای 1395

به اصرار باباجون روز تاسوعا رفتیم یک چادر مشکی ایرانی برات خریدم و  پوشیدی که خیلی هم ازت بزرگتر بود اما خیلی بهت میومد


 

اینم از مهد کودکت  " باغچه مرجانی "

از طرف مهد کودکت بردنتون بازدید از کارخانه چوب کیش وود

 

 

 

 

 

اینم از خودت و یزدان کوچولو که نسبت به یزدان احساس مسئولیت داری و خیلی هم دوستش داری

 

 

 

فرشته مهربان من همشه برام زنده باشی که بدون تو هیچم .

نفسهایت و بوی خوش تنت به من آرامش عجیبی میده که همیشه برام تازگی دارد

یک تکه از جسمم هستی که بدون تو نمی توانم زنده باشم .

تا دنیا دنیاست دوستت دارم و برای خوشبختیت تلاش می کنم و می جنگم .

 

 

 

 

قرآن خوندن در مهد کودک و حفظ کردن سوره توحید و کوثر

 

 

بذر کاشتن در حیاط مهد کودک

 

تو مرکز خرید پاندا مارکت ( عاشق اینی که یزدان را بغلت بگیری )

 


 

1395/09/23 

مصادف با :   13 دسامبر 2016    و     13 ربی الاول 1438

روز میلادت مبارک دختر ناز زندگیم

 

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه من به تو نازنین قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آفرینش تو

و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید

که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است 

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

نازکم ، روز میلادت مبارک ، صد سال جاوید باشی

 

چند روز بود که تهیه و تدارک جشن تولد 4 سالگیت را پیگیر بودم که مثل هر سال 2 تا تولد برات بگیرم .

امسال تصمیم گرفتم یک جشن تولد توی مهد کودکت  که با دوستانت خوش و شاد باشی و یک جشن تولد خانوادگی هم تو پارک سیمرع بگیرم  .

کارتون فروزن را خیلی دوست داشتی و همش می گفتی السا و آنا می خوام بشم . لباس السا را برام بگیر و هر چیزی را که می خواستی دوست داشتی تم السا روش باشه . و به خاطر همین سعی کردم هر چیزی را که برات می گیرم یک عکس السا روش باشه آرام 

سفارش کیک ها را که خودم با برنامه فتوشاپ درست کرده بودم دادم و تمام وسایل مورد نیاز یک جشن خوب را هم تدارک دیده بودم برات . 

اینم از عکس روی کیک تولدت ( 2 تا سفارش دادم :  5 کیلویی و 2 کیلویی )

 

اینم از کیک مهد کودکت  ( 5 کیلو کیک برای 50 نفر مهدکودکی و پیش دبستانی )

 

اینم از کیک جشن خانوادگی ( 2 کیلو برای 17 نفر )

 

امروز را کاملا مرخصی گرفتم تا تو جشن مهد کودکت حضور داشته باشم .

صبح زود بیدار شدم و وسایلهای مورد نیاز جشن مهد کودکت را آماده کردم و لباسهای زیبایت را پوشیدی و با همدیگه رفتیم دنبال خاله سوما و هر سه تایی رفتیم کیکت رو از قنادی گرفتیم و عازم مهد کودکت شدیم . تو راه مهد ، بابا جون تماس گرفت و گفت من مدیرم اومده تو دفتر و نمی تونم بیام تو جشن تولدش و از این بابت خیلی ناراحت بود و گفت شب تو جشن خانوادگی براش جبران می کنم .

 

به مهد که رسیدیم سریع کفشهایت را در آوردی و رفتی پیش دوستات و کلی همدیگه رو بغل گرفتین و شاد بودین و ما هم اجازه ورود خواستیم و اومدیم تو ،

محوطه جلوی مهد کودکت

 

 

سالن مهد کودکت

 

 

 

وااااااای همه بچه های کوچولو مثل فرشته ها دورت جمع شده بودند و تو هم مثل پرنسس بینشون می درخشیدی .

 

 

 

 

 

این کادوی مهد کودکت به شما بود . ( یک کتاب نقاشی و یک جعبه انواع خط کش ها )

 

اینم من و فرشته مهربونم ، عشق مامان و نفش مامان ، تمام زندگیم . تمام وجودم.

 

اینم خاله سوما جون که خیلی زحمت کشید و کمک مامان بود .

 

اینجا داری سبد گیفتها را می بری که بین دوستهات تقسیم کنی

 

اینجا گیفتها را بینشون تقسیم کردی و کلی همه خوشحالند

( گیفتها : برای تک تک بچه های مهد یک جعبه مداد شمعی 12 رنگی بود )

 

اینجا هم با بچه ها نشستی و باهاشون داری کیک می خوری .

بعد از خوردن کیک همه بچه های مهد رو بردند سر کلاس و بچه های پیش دبستانی را آوردند و از کیک شما خوردند.

بعد از جشن به زور آوردمت بیرون و نمی خواستی بیایی خونه چون خیلی بهت خوش گذشته بود

 

جشن مهد کودکت که تمام شد برگشتیم خونه که تهیه و تدارک جشن خانوادگی را برپا کنیم برات .

تمام کارها را به نحو احسن و مرتب با کمک مامان بزرگ و خاله سوما انجام دادیم .

ساعت 7 شب همگی رفتیم و یک آلاچیق را برات تزیین کردیم ومنتظر مهمونها موندیم . 

بعد از صرف شام خیلی خوب جشن تولد رو بر پا کردیم .

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت

 

 

 

 

 

اینم از عزیزای ما که تو جشن تولدت شرکت کردند .


هدیه های شما در جشن تولدت :

مامان و بابا ، یک میز و صندلی تحریر فروزن

بابابزرگ و مامان بزرگ ، یک سکه طلا

خاله چیمن ، یک سکه طلا

خاله سوما ، یک میکروفون پایه دار

عمه لیلا ، یک دستبند طلا

صدف و صوفیا : یک کیف و یک ژاکت خوشگل

 

گیفتهای جشن خانوادگی :

امیر علی ، یک دفتر یادداشت

علیرضا ، یک دفتر یادداشت

دنیا ، یک دفتر خاطرات قفل دار

صدف ، یک دفتر خاطرات قفل دار

صوفیا ، یک دفتر خاطرات قفل دار

یزدان ، یک توپ بادی رنگی

 


 

عزیز مامی من تو اداره ام از تاریخ  1395/10/01  یک پست جدیدی بهم دادند و انتقالم دادند معاونت شهرسازی و به همین دلیل مجبورم هر روز از 8 صبح تا ساعت 5 بعدازظهر تو اداره بمونم و از این بابت که شما رو کم می بینم خیلی ناراحتم ، اما سعی می کنم تو اون ساعتهایی که هستم برات جبران کنم .

 


 

چند روزیه که مریضی و مدام تب می کنی و میگی سرم درد می کنه و شبها از گوش درد نمی خوابی و تا صبح کنارت به حالت خواب و بیدار بالای سرت هستم و با اتو ، حوله را داغ می کنم و روی گوشهات می ذارم تا شاید خوابت بگیره . در تاریخهای 10/03 و 10/07 و 10/13 و 95/10/25 پیش متخصص های خوبی بردمت اما هنوز خوب نشدی و فعلاً دارم داروهات رو بهت سر وقت میدم و چند روزی هم هست که مهد کودک نبردمت و هر روز خونه دایه می برمت تا حالت خوب بشه عزیز دلم .

دیروز 10/25 صبح ساعت 8 اداره اومدم که حدودای ساعت 11 ظهر دایه زنگ زد و گفت که ژینو تبش خیلی زیاده و خوب نمیشه ، منم سریع برای بعدازظهر پیش دکتر اعظمی نژاد نوبت برات گرفتم برای ساعت 6 عصر ( البته نوبتهاش تموم شده بود و به اصرار و التماس من منشی گفت که ساعت 6 بیا بین مریضها بفرستمت داخل ، خلاصه منم تا ساعت 5 تو اداره بودم و سریع بابا اومد دنبالم و ماشین رو بهم داد تا تو رو ببرم دکتر ، از ساعت 6 تا ساعت 9 شب ما منتظر بودیم که بریم داخل پیش دکترت ، بعد از یک ربع معاینه و دیدن جواب آزمایشهایت گفت که گوشهات عفونت کرده و باید چند روزی این داروها رو بخوری و ویتامین D3شما هم خیلی کم بود که دو تا آمپول بهت داد که بزنی یکیش برای امشب و دومیش برای 3 ماه دیگه  است . بردمت اورژانس و اونجا با هزار ترفند و کلک تو رو خوابوندم روی تخت و کمی جیغ کشیدی و آمپول رو بهت زدند اصلاً نفهمیدی و پرستار گفت بهت که آمپولت رو نزدم پاشو ، و تو هم باورت شد عزیز دلم " دلم داشت ریش ریش می شد برات " اما ناچار بودم برای سلامتیت باید پا روی دلم بزارم . الان هم دارم این مطالب را برات تایپ می کنم تمام اون صحنه ها و اون باسن کوچولوت بوسمثل فیلم سینمایی جلوی چشمهام ظاهر میشه . الهی من فدات بشم زندگی خوب من .


برج 11 سال 1396

چند وقتی است که با بابا جون تصمیم گرفتیم که خونمون رو عوض کنیم و یک تغییر درست و حسابی به زندگیمون بدیم ،  هر روز برای دیدن خونه های جزیره می رفتیم تا اینکه یک خونه بین اون همه خونه که دیدیم انتخاب کردیم.

خلاصه کلی دوندگی برای خرید این خونه داشتیم که حدوداً یک ماهی طول کشید .

ما هم اون یک ماه رو تا آماده شدن خونه و رفتن به خونه جدید و تحویل خونه قدیمی به صاحبخونه مجبور شدیم خونه دایه و آبا بمونیم و به همین دلیل این یک ماه شما را به مهد کودک نبردیم و خیلی هم بهونه مهد کودکت رو می گرفتی . 

خلاصه بعد از کلی استرس و اضطراب و دوندگی تونستیم به خونه جدید بریم .

در تاریخ 95/12/07 به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم . اما خونه چون نو ساز بود خیلی از امکانات رفاهیش رو بایستی خودمون می گرفتیم و باز هم برای این موضوع هم کلی دوندگی و خستگی داشتیم .

 

عشق و هم مونس مامان ، توی این دو ماه ، مامان خیلی خسته و کوفته بود. این دو ماه مصادف بود با تغییر شغل مامان و انتقال به شهرسازی و جابجایی خونه و دوندگی های بسیار زیاد و استرس آور .

نزدیک عید است و کلی کار نیمه ناتمام داریم که بایستی انجام بدیم حتی فکر کردن بهش خسته ترم می کنه . غمگین

پایان سال شد و یک سری کارهای خونمون همانطور که گفتم باقی ماند اما ایرادی نداره روز روز خداست . چشمک بعد از عید انجامش میدیم . 

سفره هفت سین را به کمک شما و با اون دستهای کوچولوت توی خونه جدیدمون چیدیم و منتظر لحظه سال تحویل نشستیم .

پایان سال 1395

 

 

 




[ موضوع : روزهاي خوش زندگي بابا و مامان]
تاريخ : دوشنبه 23 فروردين 1395 | 15:30 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده دوستان ( خصوصی )





[ موضوع : خاطرات دوران 3 سالگی ژینو ]
تاريخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 12:21 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده دوستان ( خصوصیه )





[ موضوع : خاطرات سال 1394 ]
تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | 8:52 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده دوستان عزیز ( خصوصی )





[ موضوع : از تولد 2 سالگي تا 3 سالگي]
تاريخ : دوشنبه 27 بهمن 1393 | 8:43 | نویسنده : نويسنده : مامي كژال |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد